من ز لبت صد هزار، بوسه طلب داشتم

هر چه به من داده‌ای، وام ادا کرده‌ای

با خبر از حال ما هیچ نخواهی شدن

تا نکند با تو عشق، آن چه به ما کرده‌ای

فروغی بسطامی


 

گر تو گرفتارم کنی من با گرفتاری خوشم

داروی دردم گر تویی در اوج بیماری خوشم

مولانا

 

ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند

دولت احمدی و معجزه سبحانی

جلوه بخت تو دل می‌برد از شاه و گدا

چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی

حافظ

 

نظری نیست، به حال منت ای ماه، چرا؟

سایه برداشت ز من مهر تو ناگاه چرا؟

روشن است این که مرا، آینه عمر، تویی

در تو آهم نکند، هیچ اثر، آه چرا؟…

سلمان ساوجی

 

هر که در عاشقی قدم نزده است

بر دل از خون دیده نم نزده است

او چه داند که چیست حالت عشق

که بر او عشق، تیر غم نزده است

خاقانی

 

یک شب آتش در نیستانی فتاد

سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا مشغول کار خویش شد

هر نی ای شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت کاین آشوب چیست

مر تورا زین سوختن مطلوب چیست

گفت آتش بی سبب نفروختم

دعوی بی معنیت را سوختم

زان که می گفتی نی ام با صد نمود

همچنان در بند خود بودی که بود

با چنین دعوی چرا ای کم عیار

برگ خود می ساختی هر نو بهار

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است

مجذوب تبریزی

 

نظری نیست، به حال منت ای ماه، چرا؟

سایه برداشت ز من مهر تو ناگاه چرا؟

روشن است این که مرا، آینه عمر، تویی

در تو آهم نکند، هیچ اثر، آه چرا؟…

سلمان ساوجی

شعر عاشقانه کلاسیک تیر ۹۸

راهیست راه عشـــق کـــه هیچش کـــــناره نیست

آن جـــا جــز آن کـــه جـان بسپارند چـاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست…

حافظ

 

روی بپوش ای قمر خانگی

تا نکشد عقل به دیوانگی

بلعجبی‌های خیالت ببست

چشم خردمندی و فرزانگی

با تو بباشم به کدام آبروی

یا بگریزم به چه مردانگی

با تو برآمیختنم آرزوست

وز همه کس وحشت و بیگانگی

پرده برانداز شبی شمع وار

تا همه سوزیم به پروانگی

سعدی

 

اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من

دل من داند و من دانم و دل داند و من

خاک من گل شود و گل شکفد از گل من

تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من

مولانا

 

لاله دیدم روی زیبای توام آمد به یاد

             شعله دیدم سرکشی های توام آمد به یاد

سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند

روی و موی مجلس آرای توام آمد به یاد

رهی معیری

 

جانی دارم عاشق و شوریده و مست

آشفته و بی قرار، نه نیست، نه هست

طفلی عجب است جان بی دایهٔ من

خو باز نمیکند ز پستان الست

عطار نیشابوری

 

جز تشنگی تو هوسم مینکند

میمیرم و سیرآب کسم می نکند

چه حیله کنم که هرنفس صد دریا

مینوشم و میخورم بسم می نکند

عطار نیشابوری

 

 

نه دل دارم نه چشم ره بین چکنم

درمانده نه دنیی و نه دین چکنم

نه سوی تو راهست و نه سوی دگران

سیلی است بر آتش من مسکین چکنم

عطار نیشابوری

 

جسمی است هزار چشمه خون زاده درو

جانی است هزاردرد سر داده درو

یک قطره ی خون است دل بی سرو پای

صد عالم عشق بر هم افتاده درو

عطار نیشابوری

 

مطلب پیشنهادی  شعر عاشقانه کلاسیک خرداد 98

 

من عاشقی از کمال تو آموزم

بیت و غزل از جمال تو آموزم

در پرده دل خیال تو رقص کند

من رقص خوش از خیال تو آموزم

مولانا

 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

تا درخت دوستی کی بر دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود

ورنه با تو ماجراها داشتیم

شیوه چشمت فریب جنگ داشت

ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم

حافظ

 

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا

حافظ

 

تا در ره عشق آشنای تو شدم

با صد غم و درد مبتلای تو شدم

لیلی‌وش من به حال زارم بنگر

مجنون زمانه از برای تو شدم

وحشی بافقی

 

بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل

بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل

این غم، که مراست کوه قافست، نه غم

این دل، که توراست، سنگ خاراست، نه دل

رودکی

 

جهان بی عشق سامانی ندارد

فلک بی میل دورانی ندارد

نه مردم شد کسی کز عشق پاکست

که مردم عشق و باقی آب و خاکست

چراغ جمله عالم عقل و دینست

تو عاشق شو که به ز آن جمله اینست

امیرخسرو دهلوی

انواع فال و طالع بینی (فال حافظ روزانه، استخاره ازدواج،فال ماه و سال تولد، فال ابجد، فال انبیاء و ... ) در اپلیکیشن عاشقنامه

دانلود مستقیم عاشقنامه

برچسب ها: , , , , ,

دیدگاه بگذارید

avatar
  مشترک  
اعلان