اشعار کوتاه عاشقانه ایرانی

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

حافظ

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش

حافظ

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرس

آن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس

گله ئی کردم و از یک گله بیگانه شدی

آشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس

حافظ

چه جرم کرده ‌ام ای جان و دل به حضرت تو

که طاعت من بی ‌دل نمی ‌شود مقبول

به درد عشق بساز و خموش کن حافظ

رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول

 

حافظ

ای که از کوچه معشوقه ما می گذری

بر حذر باش که سر می شکند دیوارش

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

حافظ

ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند

دولت احمدی و معجزه سبحانی

جلوه بخت تو دل می برد از شاه و گدا

چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی

 

حافظ

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا

به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را

سعدی

خلایق در تو حیرانند و جای حیرتست الحق

که مه را بر زمین بینند و مه بر آسمان باشد

سعدی

من نمی خواهم

سايه ام را لحظه ای از خود جدا سازم

من نمی خواهم

او بلغزد دور از من روی معبرها

يا بيفتد خسته و سنگين زير پای رهگذرها

فروغ فرخزاد

من نمی خواهم

سايه ام را لحظه ای از خود جدا سازم

من نمی خواهم

او بلغزد دور از من روی معبرها

يا بيفتد خسته و سنگين زير پای رهگذرها

فروغ فرخزاد

من نمی خواهم

سايه ام را لحظه ای از خود جدا سازم

من نمی خواهم

او بلغزد دور از من روی معبرها

يا بيفتد خسته و سنگين زير پای رهگذرها

فروغ فرخزاد

عاقبت خط جاده پایان یافت

من رسیده ز ره غبار آلود

تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ

شهر من گور آرزویم بود

فروغ فرخزاد

این چه عشقی است که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گیریزی زمن و در طلبت

بازهم کوشش باطل دارم

فروغ فرخزاد

هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد

مرواریدی صید نخواهد كرد

فروغ فرخزاد

ز پایم باز کن بند گران را

کزین سودا دلی آشفته دارم

فروغ فرخزاد

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس

طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

فروغ فرخزاد

این چه عشقی است که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گیریزی زمن و در طلبت

بازهم کوشش باطل دارم

فروغ فرخزاد

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس خسته و اسیر

طرفِ ما شب نیست

چخماق‌ها کنارِ فتیله بی‌طاقتند

خشمِ کوچه در مُشتِ توست در لبانِ تو

شعرِ روشن صیقل می‌خورد

من تو را دوست می‌دارم، و شب از ظلمتِ خود وحشت می‌کند

احمد شاملو

طرفِ ما شب نیست

چخماق‌ها کنارِ فتیله بی‌طاقتند

خشمِ کوچه در مُشتِ توست

در لبانِ تو، شعرِ روشن صیقل می‌خورد

من تو را دوست می‌دارم، و شب از ظلمتِ خود وحشت می‌کند

احمد شاملو

مگذار دیگران نام تو را بدانند

… همین زلال بی ‌کران چشمانت

؛ برای پچ پچ هزار ساله آنان کافی‌ ست !

احمد شاملو

و من

همه‌ ی جهان را

در پیراهن گرم تو

خلاصه می‌ کنم

احمد شاملو

شب فرو می افتاد

به درون آمدم و پنجره ها را بستم

باد با شاخه در آویخته بود من در این خانه ی تنها تنها

غم ِ عالم به دلم ریخته بود

ناگهان حس کردم

که کسی

آنجا بیرون در باغ

در پس ِ پنجره ام

می گرید …

صبحگاهان

شبنم

می چکید از گل ِ سیب

ابتهاج

صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر

ای دل بیا که این همه اجرِ وفا

ابتهاج

صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر

ای دل بیا که این همه اجرِ وفا

ابتهاج

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما

پا وامکش از کار ما بستان گرو دستان ما

مولانا

صنما تو همچو شیری من اسیر تو چو آهو

به جهان که دیده صیدی که بترسد از رهایی

مولانا